تلاش دشمنان بشريت در به انحراف كشيدن بني آدم از صراط مستقيم امري واضح و بديهي در طول تاريخ است اما اين تلاشها از كجا سرچشمه گرفته و از چه راههايي در باغستان پرطراوت زندگي انسانها نفوذ و درختهاي سرسبز فطرت و فضيلت فرزندان آدم عليهالسلام را دسته دسته ميخشكاند و آنها را هيزم جهنم ميكند، امري پيچيده و مبهم است كه توسط دشمن قسم خورده انسان يعني شيطان لعين طراحي و توسط پيروان او اجرا ميشود. "كينياز دالگوركي" نام جاسوس زبردستي است كه از سوي پادشاهي روسيه تزاري (قبل از شوروي كمونيستي سابق) در كشور ايران و سپس عراق مشغول به كار بوده و پس از سقوط اين رژيم اعترافاتش توسط اتحاديه جماهير شوروي سابق در مجله "الشرق" به چاپ ميرسد اين اعترافات نشان ميدهد كه يك جاسوس زبردست چگونه به ميان مسلمانان آن هم مسلمانان شيعه در ايران و عراق نفوذ كرده و مكتب انحرافي بابيت و بهائيت را بنيان ميگذارد و اين طرح تنها يكي از هزاران نقشه طراحي شده توسط شيطان براي دور نمودن بشر از امامان معصوم خصوصاً حضرت بقية الله ارواحنافداه ميباشد با هم اين اعترافات را كه در كتابي با نام "كينياز دالگوركي" توسط "مؤسسه فرهنگي دارالمهدي و القرآن الكريم" حسينيه كربلائيهاي اصفهان منتشر شده و آقاي "حيدر بهرمن" آن را ترجمه كرده است و ما مطالب آن را در هفت قسمت ارائه می دهیم قسمت اول “ورود به ايران” در ژانويهي سال 1834 ميلادي در حالي كه مردم از بيماري وبا و از قحطي و گرانياي كه باعث مرگ تعداد زيادي از آنان شده بود رنج ميبردندوارد تهران شدم در ابتدا به عنوان مترجم در سفارت روس مشغول به كار شدم اما به دليل اينكه فارغ التحصيل مدرسهي دارالفنون و دانشكدهي افسري و از قبولشدگان رشتهي حقوق و علوم سياسي وزارت امور خارجه بودم و اين رشته مخصوص كساني بود كه تأييد و سفارش دانشكدهي افسري شامل حال آنها ميشد و علاوه بر آن آشناياني در دربار امپراطوري روس نيز داشتم و به خوبي بر خواندن و نوشتن زبان فارسي مسلط بودم و همچنين در دانشكدهي خصوصي وزارت امور خارجه زبان را كامل نموده بودم به همين جهت مأموريتهاي سري در تهران داشتم كه حتي شخص سفير نيز از آنها بياطلاع بود براي تكميل زبان فارسي به آموختن زبان عربي نيز نيازمند بودم زيرا زبان عربي در زبان فارسي همچون زبان لاتين در زبان فرانسه است به همين منظور توسط منشي سفارت، استادي كه مازندراني الأصل بود پيدا نمودم او اهل روستايي از روستاهاي لاريجان به نام "أسك" بود نام او "شيخ محمد" و از طلبههاي مدرسهي "پامنار" و از شاگردان "حكيم احمد گيلاني" بود كه او را مردي فاضل و داراي عقيده و ايمان يافتم و مسلك عرفان داشت پس هر روز با اجازهي سفارت مدت 2 ساعت به منزل او كه در خانههاي وقفي بود ميرفتم و نزد او كتاب جامع المقدمات1 ميخواندم و هر ماه يك تومان به او ميدادم و علاوه بر آن كتاب نصاب الصبيان2 و علم قرائت و تاريخ ايران را نيز ميآموختم، بعد از يك سال آمادگي خواندن فقه و اصول را پيدا كردم و به دست شيخ محمد اسلام آوردم و به او چنين گفتم چنانچه سفير از اسلام آوردن من اطلاع پيدا نمايد براي من خطر جاني دارد لذا در مورد ختنه كردن، چون در سن بيست و هشت سالگي برايم ضرر دارد و ممكن است كه سفير از اين امر مطلع شود و مرا از كار اخراج نمايد و چه بسا باعث كشته شدن من گردد قانون تقيه را در حق من جاري سازد شيخ محمد نيز بدون هيچ اعتراضي از من پذيرفت. نمازهاي پنجگانه را در خانهي او ميخواندم و با پادرمياني شيخ با دختر زيباي چهارده سالهاي كه نامش "زيور" بود ازدواج كردم. شيخ با من چنان صميمي شده بود كه مانند فرزند خود با من صحبت ميكرد. بعدها معلوم شد كه زيور برادر زادهي او و نامزد پسر او بوده اما پسرش قبل ازدواج وفات نموده و دختر چون يتيم بود، در خانهي عموي خود زندگي ميكرده است و شيخ در اثر كمال صميميتي كه با من داشت او را كه مانند فرزندانش دوست ميداشت به ازدواج من در آورد من چون در ظاهر مسلمان و داماد او نيز بودم مايل بود كه تمام دانش خود را يكجا به من بياموزد، بدين جهت كتابهاي مطوّل، شمسيّه، تحرير اقليدس، خلاصه الحساب، شفاي بو علي سينا، شرح نفيس و قوانين در علم اصول و نيز هر چه از علم منطق و كلام ميدانست به من آموخت و بالاخره در مدت چهار سال مجتهدي كوچك، خوش استعداد و خوشگفتار شدم “آشنايي با حكيم گيلاني” شيخ محمد بعضي شبها مرا به منزل استاد و مرشد خود يعني حكيم احمد گيلاني كه در گذرگاه نوروزخان زندگي ميكرد ميبرد، خانهاي بسيار بزرگ و اعياني بود و من نيز همچون شاگردانش از او استفاده ميبردم شبي از شبهاي ماه مبارك رمضان براي صرف افطار به آنجا دعوت شدم و مانند ايرانيها با دست غذاي مفصلي خوردم. سفارت نيز از اين ماجرا با خبر بود و من نيز به آنها اطلاع داده بودم كه در شبهاي ماه مبارك رمضان به سفارت نخواهم آمد در تمام ماه مبارك رمضان روزها را ميخوابيدم و شبها بيدار بودم، در اين مدت از حكيم گيلاني استفاده بيحدي ميبردم. در آن شبها جمع زيادي در خانهي حكيم گرد ميآمدند و در شبهاي دوشنبه و جمعه محفل ذكر داشتند، من نيز يكي از مريدان بودم و دوستان و برادران فراواني از اهل طريقت3 داشتم ميرزا آقا خان نوري نيز از مريدان اين خانقاه بود و به سبب او وابستگانش كه همگي از اهالي شهر "نور" بودند نيز جزء مريدان حكيم احمد گيلاني شده بودند. از جملهي آنان ميرزارضا قلي و ميرزا حسين علي بهاء4 و برادرش صبح ازل كه همگي از خدمتگزاران ميرزاآقاخان و وابستگان او به شمار ميآمدند و خيلي اوقات نسبت به من اظهار دوستي ميكردند به خصوص نفر آخر كه از صاحبان سرّ من گشته بود، آنها مرا از خبرهاي هر گوشه و كناري آگاه ميساختند و من نيز پاداش آنها را با تهيه وسايل مورد نيازشان ميدادم با اينكه من از حكيم گيلاني بهرهي بسياري ميبردم اما او اعتقادي به اسلام من نداشت با اين حال هر مشكلي را كه از او ميپرسيدم بلافاصله آن را حل مينمود “علت فروپاشي ايران بزرگ” روزي از او پرسيدم چگونه ايراني كه زماني آن همه عظمت و قدرت داشت كه يك مرز آن هند و مرز ديگر آن آخر حبشه بود و شرق و غرب عالم مطيع او بودند و به او جزيه5 ميپرداختند، اينگونه از يونان و عربها و مغول پايينتر آمد و تنزل كرد؟ او در جوابم چنين پاسخ داد همانطوري كه پيدا شدن اشياي خارجي در بدن انسان باعث بيماري و خروج مزاج از حالت اعتدال ميگردد راهيابي اجانب و بيگانگان به دربار ايران نيز چنين است يعني همچون ميكروبهاي مهاجم باعث بيماري حكومت و ملت ميگردند مخصوصاً يهود و مزدكيان كه پايهگذار خرابي مملكت هستند زيرا آنان بودند كه در آغاز كار نفاق را در دربار امپراطوري ايران ايجاد و مقدمات سقوط و نابودي ايران را فراهم نمودند از آنجا كه ايمان بزرگان و فرمانروايان رو به ضعف گراييد و ازدواج با زنان يهودي رسم شد نفوذ فراوان يهود در دربار امپراطوري ايران پديد آمد آنها با اختلافي كه بين بزرگان و شاه ايجاد ميكردند سبب ميشدند كه علما شاه را تكفير كنند و يهوديان به دروغ اينطور به شاه القا ميكردند كه بزرگان مذهبي و رجال ديني و اعيان مملكت با او دشمني و كينه ميورزند و اين باعث نفاق و دشمني بين آنان شد به طوري كه اطاعت و صميميت جاي خود را به دورويي، توطئه، دروغ و نيرنگي داد كه در مذهب ايرانيان از بدترين گناهان به شمار ميرفت. رواج همين امور سبب شد گروهي از يونانيان كه تا آن روز توسط ايرانيان خوار و منكوب شده بودند بر آنان جرأت پيدا كرده و در اطراف ايران بدون هيچ مانعي تاختند، همين اختلافات باعث گرديد كه بعضي از ايرانيان به خط و نوشتار يوناني افتخار نمايند و خود را شبيه يونانيان در آورند.6 حتي بعد از مرگ اسكندر مقدوني اشكانيان نتوانستند فرهنگ و اخلاق يوناني را كه در ايران چون زهري كشنده نفوذ كرده بود محو نمايند و هر چه سعي كردند كه دين زرتشت را در ايران به كمك پيشوايان ديني با وضع قوانين جديد رواج دهند موفق به اين كار نشدند، چرا كه خود علماي زرتشت به آيين خود ايمان و عقيدهي واقعي نداشتند و در دربار نيز افرادي سست عقيده را پيدا كرده بودند كه از روي ريا و تزوير به شاه اخلاص ميورزيدند. "مَزْدَك" نيز كه تعاليم خود را از "يونانيان اسباكوسي" گرفته بود نغمهي تازهاي سر داده و دين جديدي آورده بود.7 اين مذهب نيز براي ايران جز زحمت و بدبختي چيزي نداشت و كمك بزرگي براي يهود به حساب ميآمد. در غرب ايران نيز مسيحيت نفوذ گستردهاي پيدا كرده بود و اين نيز اختلاف را بيشتر ميكرد. آري آن وحدت و يكپارچگي جاي خود را به نفاق و اختلافي داده بود كه توسط يهود و مزدك و مسيحيت به ايران آمده بود و موجب ضعف كشور و ملت گشته، تا اينكه قومي از عرب به نام اسلام بر ايران غلبه پيدا كرد و آنها را زير دست نمود “ظهور اسلام” پروردگار عالم شخصي را از ميان گروهي كه در بيابان بيحاصل و در منطقهاي خالي از آب و گياه زندگي ميكردند و غذاي كافي نداشتند و افتخارشان شترچراني بود و ... برانگيخت تا شرق و غرب، عرب و عجم را زير پرچم دين واحد جمع كند و همگي همچون برادران و فرزندان حضرت آدم باشند و بدين سبب اختلافات قوميبرداشته شود و اين دين براي هدايت تمام كرهي زمين باشد و تنها اختصاص به قوم عرب نداشته باشد اما بعد از رحلت پيامبر اكرم صليالله عليه وآله اين دين حقيقي و پاك كه ريسمان محكم الهي و موجب وحدت مسلمانان بود بازيچهي منافقين قرار گرفت، دشمنانش از فرصت استفاده كردند، به واسطهي تعدادي مسلمان جاه طلب بذر اختلاف را در ميان اهل ايمان كاشتند و برادري واقعي را به دشمني و كينهتوزي تبديل نمودند و سرانجام اين اختلاف باعث بدبختي مسلمانان و ضعف اسلام گشت و بالاخره موجب شد كه دولتهاي بيگانه قسمتهاي مهمي از ايران و همچنين قسمتهاي عمدهاي از كشور عثماني را جدا كنند. اگر آن اختلافات نبود هرگز دولتهاي بيگانه جرأت چنين جسارتي را پيدا نميكردند ملتهاي اروپايي دروغ ميگويند كه ما مسيحي هستيم اگر مسيحي واقعي باشند پس اين همه توپ و سلاحهاي كشنده چيست كه اختراع كردهاند؟ مگر مسيح در همين انجيل رايج در ميان آنها نگفته است اگر كسي بر گونهي راست شما زد، طرف چپ را به سوي او بياوريد پس چرا به سنت او عمل نميكنند؟! اما سنت اسلام اين است كه در راه خدا جهاد كنيد و با نفاق و بديها همواره در ستيز باشيد مسلمانان هميشه بايد در حال آمادگي و فراهم آوردن ابزار لازم در راه دين خدا و جهاد با كفار8 و مشركان و محو اختلافهاي قومي از صفحهي روزگار باشند تا همهي مردم در زير پرچم دين خدا جمع شوند.9 سپس شيخ در آن مجلس چند بيت شعر از اشعار قائم مقام فراهاني10 و چند نفر ديگر را خواند ولي من در ذهنم فقط همين يك بيت ماند سلامت نه به صلح، نه به جنگت نه حاضر كردن توپ و تفنگت بعدها من از شيخ فهميدم كه ميرزاابوالقاسم فراهاني يكي از دشمنان دولت روس است و چگونه با حكيم احمد گيلاني پنهاني در ارتباط است و فهميدم كه بايد او را به شكلي نابود ساخت خلاصه اينكه در شبهاي ماه مبارك رمضان از شيخ احمد گيلاني استفاده بيحدي بردم به خصوص استفادههاي علمي و بدين وسيله به اطلاعات مفيدي دست يافتم و تمام آنها را به وزارت خارجهي روسيه منتقل ميكردم و همين امر سبب ترفيع رتبه و بالا رفتن پايه حقوق من به ميزان دو برابر شد. همچنان بر كوشش و جديت خود ميافزودم به حدي كه سفير روس و جانشين او بر من حسد ميبردند ولي آنها خبر نداشتند كه من هر روز با وزارت خارجهي روس تماس ميگيرم و حتي جزئيات را هم به آنان گزارش ميدهم ادامه در قسمت دوم پينوشتها 1- يكي از كتابهاي ابتدايي حوزههاي علميه است كه مشتمل بر علم صرف و نحو و منطق است 2- يكي از كتابهاي ابتدايي حوزههاي عليمه دربارهي علم لغت است 3- اصطلاحي معروف نزد صوفيه 4- رئيس فرقه ضاله بهائيت 5- جزيه: مالياتي است كه مسلمانان از اهل كتاب ميگيرند 6- چنانچه در عصر حاضر ميبينيم كه برخي از جوانان مسلمان پيروي از مد شرق و غرب را نشانهي برتري و موجب افتخار ميدانند 7- همچنان كه فرقه بابيت و بهائيت نيز در عصر حاضر چنين ميكنند 8- و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه 9- واعتصموا بحبل الله جميعاً و لا تفرقوا 10- وزير فتح علي شاه قاجار و فرزندش محمد شاه بود. (مزدوران محمد شاه قاجار از روي نيرنگ و حيله او را به قتل رساندند قسمت دوم سفیر از روی حسد به وزارت خبر دادکه من مسلمان شده ام وبا عمامه و قبا به خانه علما وبزرگان می روم و نعلین زرد رنگ به پا می کنم . اما آن روزها از او چنین خواستند که او مرا به حال خود رها کند و به هیچ وجه مزاحم من نشود و به طور کامل هرا تقویت نماید وهیچگونه مخالفتی با من نکند سببش این بود که من از روز اول دولت متبوعم را از تمام اخبار کوچک وبزرگ مطلع می ساختم و به آنها کفته بودم که برای اطلاع کتمل از اوضاع ایران چاره ای جز این ندارم که تظاهر به اسلام نمایم ولباس اهل علم به تن نمایم تا آنها از شرکت کردن من در مجالس و محافل جلو گیری ننمایند اما من درنزد استاد اینگونه اظعار می کردم که مسلمان شدنم باید مخفی بماند و کسی از روس و فرنگ از حالم مطلع نگردد وگرنه کشته خواهم شد و برادر زاده اش بی شوهر خواهد گشت هر ماهه به وسیله صندوق سری وزارت و توسط صندوقدار سفارت بر حسب حواله ی من ، مبلغ ده تومان به شیخ محمد داده می شد . مخارج خانه شیخ روزی دو قران بود و از مابقی ÷ول در هر ماه به سفارش من خانه و حمامی آجری بنا نمود. در ضلع شمالی این خانه دو ایوان زیبا و راهرویی در وسط و دو اطاق فوقانی وجود داشت . خانه و اتاقهای آن درب های زیبایی داشت ودرب آن دو ایوان و محل خوابم به شیشه هایی رنگین مزین شده بود برای پزیرایی از رفقا و دوستانم اتاق مخصوصی ساخته بودم که دارای دربی یک لنگه و دو پنجره بود و همچنین روزنه ای کوچک داشت که از آن می شد پاکتهای نامه را به داخل صندوقی که درون اتاق ، پایین روزنه بود ، انداخت؛ هر کدام از دوستان اگر خبر جدیدی داشت آن را می نوشت و داخل صندوق می انداخت میرزا حسین علی بها ء اولین کسی بود که وارد این اتاق شد و خبر های بسیار مهمی به من داد. خلاصه کلام اینکه ماه رمضان سال دوم و سوم نیز گذشت ومن در این ماه مبارک سوم علامه بر کسب معلومات و اطلاعات روش پیچیدن عمامه را نیز آموختم من لباسهای متعددی داشتم عمامه، قبا، کفش ونعلینهای ظریف و عالی و تمام این لباسها یی که برایم فراهم شده بود مانند لباسهای بزرگان و علمای صاحب عنوان بود در اوقات نماز " تحت الحنک "(1 ) می انداختم . در تعقیبات نماز دعا و ذکر فراوانم می خواندم و در یک کلام یک روحانی به تمام مهنا بودم. به هیچ امر تازه ای اهمیت نمی دادم و به دستور وزارت امور خارجه ی روسیه و دربار امپراتر تزار، کفر هر کسی را که می خواست ایران را به آبادانی و پیشرفت برساند صادر می کردم " دخالت مستقیم در دربار ایران " هیچ گاه در امور سیاسی اشتباه نکردم به جز یک مورد و آن این که بعد از مرگ فتحعلی شاه ، ظل السلطان را به ادعا کردن حکومت و سلطنت تحریک نمودم غافل از اینکه ولیعهد یعنی عباس میرزا پنهانی با دولت امپراتوری قرار و پیمان بسته بود و چون از دربار به من دستور رسید که با محمد میرزا فرزند عباس میرزا همکاری نمایم تمام عملیات را وارونه ساختم تعدادی از آن بیچارگان را در نگارستان دستگیر نمودندو من مانع کور کردنآنها شدم و فقط آنها را به اردبیل تبعید نمودند. من بعد از فرستادن نامه هایی به وزارت امور خارجه مقدمات فرار آنان را به روسیه فراهم نمودم. پس " ظل السلطان " و " رکن الدوله " و " امام وردی میرزا " و " کشیکچی باشی " به همراه محافظانو مأموران که با آنها از تهران فرستاده شده بودند همگی به روسیه فرار نمودندتا هر زمانی که محمد شاه اوامر دولت امپراتوری را اطاعت نکرد از آنها به عنوان ابو الهول (2) استفاده کنیم و من پیشنها دادم که آن شاه زادگان ، تحت حمایت دولت روس باشند و حقوق کافی به آنها بدهند و به عنوان رقیب از آنها استفاده شود اما چون مدتی بعد محمد شاه با من صمیمی شد مخفیانه به روسیه نوشتم که آنها را به مملکت عثمانی بفرستید محمد شاه را تحریک نمودم که به هرات حمله کند افغانستان را همچون سابق جزو خاک ایران نماید وبه تدریج ارتشی همچون لشکری که نادر شاه با آن هندوستان را فتح نمود آماده نماید و قصدم این بود که به دست ارتش ایران تمام آسیا را به تصرف خود درآوریم محمد شاه نیز توانست هرات را به تصرف درآورد. اما رقیب ما (3) مانع او شد وبا راههای مختلف دولت ایران را از این عمل منع نمود محمد شاه به خوبی می دانست که پدرش عباس میرزا به کمک ام÷راتوری روس به ولایت عهدی رسیده بود و به علاوه می دانست که خود نیز به واسطه ما مالک تخت و تاج در ایران گشته و از همین رو با ما صمیمی گشته بود به طوری که هر را که مخفیانه با دولت رقیب سازش می کرد به اسم پیشرفت ایران یا از کار عزل می نمود یا تبعید می کرد ویا پنهانی مسموم می نمود و از پا در می آورد
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment